حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم 
نه به صدا
نه به سکوت
صدایی که مرا با نام دیگری می خواند
و سکوتی سبز
که در آخرین شب پاییز
جا مانده است
آه ، دریچه ی آفتاب
کبوتران سوخته ات
بریده بریده
از آسمان می بارند
دلهره روی صورت من رنگ می بازد
دریا خکستر می شود
رؤیاهایم بوی دود می گیرد
به یاد بیاور
گفته بودم
خیلی صبورم که هنوز هم
می نشینم
و از ته ایینه برایت انار می چینم
اما دیگر نه انار و علاقه
نه علاقه و اقاقی
نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ
نه روز به خیر و خداحافظ
خاموشت کرده ام
نام من پرنده شد و پرید
و نام تو ، ستاره ی سبز من
با خاکستر کبوتران سوخته
آهسته وزید
من آلوده بودم
آلوده ی جزر ومد صدایت
و تو برای دست کشیدن به پوست من
انگشت هایت را
گم کرده بودی
سه دقیقه از مرگ من گذشت
حالا اندامم را در ایینه غسل می دهم
و با هر چه بود و نبود این گنبد کبود ، بدرود
+ خط خطي شدسه شنبه 1385/08/09زمان 21:54 به قلم شهریار |
چه غريب وار به مسلخ كشانديم خدا ؟ به كدامين گناه ناكرده؟ بارها تو را در ذهنم جباري ديدم كه چه ناجوانمردانه مرا در مقام توضيح نشاندي از چه و براي چه ؟ كه اشتباه تو را من زبان باشم اي خاموش ، اي سكوت با من حرف بزن غم من غمي است بسيار ژرف و سياه است از آدميان خسته ام از تو بيشتر از همه تا كي در آسمان هفتم نظاره گر مني ؟ تا كي من زبان تو باشم كه مرا ياري گفتن نيست هزاران فرياد ناشكفته در گلويم مراناي فريادي نمانده است 
+ خط خطي شدچهارشنبه 1385/08/03زمان 1:17 به قلم شهریار |
دل ما انقده پارست موندنش مرگ دوباره ست آسمون سينه ما خيلي وقته بي ستاره ست نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم يقتو نمي گيره هيچ كس من كه با خودم غريبم بزنو برو عزيزم مثل هركس كه زدو برد طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگران مرد
+ خط خطي شددوشنبه 1385/08/01زمان 0:49 به قلم شهریار |
قانون ......
من به قانون شکنی محکومم...و تبعیدبه مجازم
نفرین به دادگاه تو .... نفرین به دادگاه من
چه بیهوده است انتظار دیروز را در فردا کشیدن...
بودن من درد نیست
من از بیهوده بودن سخت دلگیرم........
+ خط خطي شدسه شنبه 1385/07/25زمان 3:13 به قلم شهریار |
خط را بگير و بيا هنوز در کار کشت قاصدکم گرچه تنم ميان زخم و جنون گم و ماه عاشقم از پنجره ام پر خط را بگير و بيا در اين ضيافت بی پرچين کنار پرهای ريخته و ملافه های سپيد سهمت از جان و قاصدک باقی است.
+ خط خطي شدشنبه 1385/07/22زمان 3:21 به قلم شهریار |
به خاطر که می آوری ؟ امروز هزار بار با خود فکر کردم که ؛ كاش نيامده بودی كاش نيامده بودی کاش نبوئیده بودم کاش نبوئيده بودم بعد هزار بار ديگر فكر كردم ؛ سهمی از جان و قاصدك نزد من امانت داشت ، که بايد به وي می رساندم - همين مرا بس !
+ خط خطي شددوشنبه 1385/07/17زمان 18:12 به قلم شهریار |