تبليغاتX
انسانم آرزوست

انسانم آرزوست

من دلم سخت گرفته است از این مهمان خانه مهمان کش روزش تاریک

Leylee loved Majnoon

زن  : اگر بمانم به من چه می دهی ؟

مرد:  آفتاب - آئينه !

زن: اگر نمانم ؟

مرد :‌ افسوس پيرت می کند .

زن  : اگر بروم و روزی دوباره برگردم ؟

مرد :‌آفتاب پشت ابر است - آئينه ته چشمه و

من هم کوچيده ام .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/21ساعت 14:14  توسط شهریار  | 

فانوسی هم برای من روشن کن!!!

 

 

هنوز بوی عاشقی می آيد .

شکل روياهايم اين را می گويند .

وقتی هيچ کس منتظرم نيست .

می خواهم گمان کنم .

جائی چراغی روشن است .

يک فانوس برای عاشقی !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/19ساعت 16:14  توسط شهریار  | 

 

به جان می کوشم که يادگارهايمان را گم نکنم .

نمی گويم دوستت دارم و يا اينکه عشقت را به بار نشانده ام .

ماه پشت پنجره پيدا می شود و

زندگی با صدای پرندگان و نهر کوچک مرا به خود می خواند

حس می کنم می توانم تمام کسانی که کوشيده اند تا من را بشکنند ببخشم.

همچنين تو را ! - تو را هم بخشيده ام

زيبائی ات همه جا هست .

در همه ء زمان هائی که ما - با هم - از دل روزگار عبور کرديم .

ديگر تصميم ندارم تا به راهت بياورم  تا شايد اعتنايم کنی !

و انديشه ای در سر ندارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/18ساعت 11:3  توسط شهریار  |